تبليغاتX
آبي

آبي

گاهي مينويسم

دنيا همه خاكستري شده خاك

دنياي عريان آوازده

صدا كه مي پيچد باز مي پيچد در گوش هاي طلايي ديوارها

گنبد بي ضريح

اذان آن دورها

باران ضريح

دنياي عريان آوازده

صدا كه مي پيچد باز مي پيچد در گوش هاي طلايي ديوارها

زني در آينه موهاي سياه

لباس قرمز بر گوشش

الماس بر لب مرد

همين ديروزها در طوفاني خاكستري

من وارث تمام سرخابهاي

دوشيزگان مرده فردا

زني در ايوان رنگ مي نوشد

دنيا همه خاكستري

دنياي عريان آوازده!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 8:16  توسط ليلا  | 

بوي زهم زندگي

در دهان گس هفت صبح

شير روزمرگي،

بوي تكرار هر روز!


دراز كشيده بر زمين

بوي ماه

مي رويم

سبز و كمرنگ!


مي خزم

لبالب از باران


راه مي روم

سوار بر اتوبوسِ زبانهاي باستاني

مي خوابم

بر ايوان اساطير بابل


چروك مي شوم

در شيارهايم كلمه


خلال مي كنم

باد در شاخه هاي تبتي


تلخ مي نوشم

پر از دود 


سيگاري مرا مي شويد!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 5:36  توسط ليلا  | 

بند رخت بي‌نهايت

دستهاي سفيد مادرم را

به لباس‌هاي سكوت مي‌آويزد

ترانه اما، بر لبهاي مادرم نيست!

ترانه

     گرفتار دندانهاي زرد مردانگي

ترانه،

     چشمهاي جا مانده

     ماهي‌هاي مرده

ترانه،

     زن

        هر كيلو

                  هزار

     ندا با نگاه حيران

ترانه،

     جسد به جاي ميوه

     سهراب

               هميشه كشته

     قرار عاشقانه

                    خيابان انقلاب

     نوشداروي اعتراض

ترانه،

     سرزمين من

                    بي زن

     صداي سم اسبان عرب

     ريش خاكستري

                        روسري

ترانه،

     تمام آوازهاي نا تمام ماهي طلايي!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:33  توسط ليلا  | 

كاشكي هرگز صبح نشود

بر سرزمين سادگي گناه

دروغ ها  هميشه 

نگاه ها گرسنه

خورشيد نخ نما

بر سرزمين استفراغ مستدام 

كتابها گنديده

سجاده سبز از كپك

كاشكي هرگز صبح نشود!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:12  توسط ليلا  | 

سوار بر وانت‌هاي كاغذي

هزار رنگ ابرها هراسان

به كوچستان علفزارها مي‌روي

نه!

نه ديگر آن زخمها منتظر شنيدن

نه آن پك‌ها بهانه ديدن

نه آن كوه‌ها براي درنورديدن!

حالا فقط مردي كه از پل‌هاي زنانگي

در استغناست!


تو را تمام لب‌هاي بي كلام

بدرقه راه باد!


+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:20  توسط ليلا  | 

تمام زمين راه مي‌شود

از پس لالايي‌ات

هزار فانوس افراشته بر شاخةهاي خاموش

صبحگاهان

وقتي برايم آواز  مي‌خواني!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:39  توسط ليلا  | 

غبار گرفتم

اي دمت جاويد

نفس اگر بكشي

دوباره ديده خواهم شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:35  توسط ليلا  | 

دانش از منقار قناري قفس حافظ معلق است

و عرفان از دود سيگار پنجاه و هفت بالا مي‌رود

اينجا شلوغ است،

آدامس‌هاي رفاقت

چسب زخم‌هاي عشق

و تهوع در ترن هوايي


در حيات

درخت كاجي روييده

مرگ بر شانه‌اش منتظر


عصر مي‌شود

خشكيده نان تنهايي 

و روز

اميد پاياني قانع


تنها بليط‌هاي كاغذي مي‌دانند

چند ساعت بايد چرخيد!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط ليلا  | 

مهربان مي‌شوم

آنگاه كه كرمها

بر تنم جوانه مي‌زنند

و رفتگر

تكه‌هايم را

از كوچه‌هاي تكرار مي‌روبد


پير مرد با رداي زعفراني‌اش

در آستانه در مي‌ايستد

و سنت بادها ناگشوده مي‌ماند


باز باران مي‌بارد

بچه‌ها از مدرسه باز مي‌آيند

و هر بار من

سوت سوتكم را

در خانه جا مي‌گذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:20  توسط ليلا  | 

وقتي كه آمدي

هوا گرگ و ميش بود

وقتي كه رفتي

هوا گرگ و ميش بود

در بارش تو من بيرنگ شدم

كلاغ‌ها هم در من گم شدند!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:19  توسط ليلا  |