تبليغاتX
آبي

آبي

گاهي مينويسم

كاشكي هرگز صبح نشود

بر سرزمين سادگي گناه

دروغ ها  هميشه 

نگاه ها گرسنه

خورشيد نخ نما

بر سرزمين استفراغ مستدام 

كتابها گنديده

سجاده سبز از كپك

كاشكي هرگز صبح نشود!



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:12  توسط ليلا  | 

سوار بر وانت‌هاي كاغذي

هزار رنگ ابرها هراسان

به كوچستان علفزارها مي‌روي

نه!

نه ديگر آن زخمها منتظر شنيدن

نه آن پك‌ها بهانه ديدن

نه آن كوه‌ها براي درنورديدن!

حالا فقط مردي كه از پل‌هاي زنانگي

در استغناست!


تو را تمام لب‌هاي بي كلام

بدرقه راه باد!


+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 19:20  توسط ليلا  | 

تمام زمين راه مي‌شود

از پس لالايي‌ات

هزار فانوس افراشته بر شاخةهاي خاموش

صبحگاهان

وقتي برايم آواز  مي‌خواني!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:39  توسط ليلا  | 

غبار گرفتم

اي دمت جاويد

نفس اگر بكشي

دوباره ديده خواهم شد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:35  توسط ليلا  | 

دانش از منقار قناري قفس حافظ معلق است

و عرفان از دود سيگار پنجاه و هفت بالا مي‌رود

اينجا شلوغ است،

آدامس‌هاي رفاقت

چسب زخم‌هاي عشق

و تهوع در ترن هوايي


در حيات

درخت كاجي روييده

مرگ بر شانه‌اش منتظر


عصر مي‌شود

خشكيده نان تنهايي 

و روز

اميد پاياني قانع


تنها بليط‌هاي كاغذي مي‌دانند

چند ساعت بايد چرخيد!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط ليلا  | 

مهربان مي‌شوم

آنگاه كه كرمها

بر تنم جوانه مي‌زنند

و رفتگر

تكه‌هايم را

از كوچه‌هاي تكرار مي‌روبد


پير مرد با رداي زعفراني‌اش

در آستانه در مي‌ايستد

و سنت بادها ناگشوده مي‌ماند


باز باران مي‌بارد

بچه‌ها از مدرسه باز مي‌آيند

و هر بار من

سوت سوتكم را

در خانه جا مي‌گذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:20  توسط ليلا  | 

وقتي كه آمدي

هوا گرگ و ميش بود

وقتي كه رفتي

هوا گرگ و ميش بود

در بارش تو من بيرنگ شدم

كلاغ‌ها هم در من گم شدند!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:19  توسط ليلا  | 

چون ريزش يك كاسه آب

حل مي شوم

آنگاه كه نيلوفر

نفس نرم خود را

در ضرباني كبود و بي انتها

باز مي دمد.

 

من ياخته اي كهن بوده ام

بي شكل و خالي

پر از كرمهاي تكثر

 

نيلوفر نفسش مي گيرد

من از درد زاده مي شوم

كرمها فردا را فتح مي كنند.

 

ياخته در سكوت نمرده است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 13:30  توسط ليلا  | 

من تو را گم شده‌ام


در آغاز كلمه بود

من نگاه بودم

نگاهي به زهدان سيب

تا دور دست دريا

كه مي‌رانديم بر پاره چوبي

بي‌راه، بي‌نشان، پر علامت


در آغاز كلمه بود

وز وز هزار زنبور

در كتابخانه بورخس

زنبورها آمدند

مي‌رانيدم بر پاره چوبي

بي‌راه، بي‌نشان، پر‌علامت

نمرود كتاب مي‌خواند

من از خواب مي‌پرم

مغز مرا زنبور زد

در سرم باد مي‌آيد

ابر انسان سيب مي‌شود

سيب "شلوار مي‌پوشد"

نمرود مي‌ميرد

برج بابل ويران است!


مي‌رانديم بر پاره چوبي

بي‌راه، بي‌نشان، پرعلامت

پاروي بلوغ شكسته

نوح در افق طوفان مي‌نوشد

مرگ بر سجاده بازي مي‌كند

غريزه سوت‌زنان

در كوچه مي‌گردد

مسيح حيران نرد پدر است

-ايليا چرا بالاتر؟

-ايليا كي باز مي‌گردي؟

ايليا خسته است!


مي‌رانديم بر پاره چوبي

بي‌راه، بي‌نشان، پر علامت

من نگاه بودم و تنها!

من خيس راندن دريا بودم

هزار آجر شكسته برج بابل

من مطلق در‌به‌در علفزار

من هزار فلات تف‌چسبان


نفرين آنهمه علامت

من تو را گم شده‌ام!


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 9:55  توسط ليلا  | 

خواب خدا را

كه آشفت

كابوس شهر من،


ديشب او

ودكا نوشيده است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:10  توسط ليلا  |