در دهان گس هفت صبح
شير روزمرگي،
بوي تكرار هر روز!
دراز كشيده بر زمين
بوي ماه
مي رويم
سبز و كمرنگ!
مي خزم
لبالب از باران
راه مي روم
سوار بر اتوبوسِ زبانهاي باستاني
مي خوابم
بر ايوان اساطير بابل
چروك مي شوم
در شيارهايم كلمه
خلال مي كنم
باد در شاخه هاي تبتي
تلخ مي نوشم
پر از دود
سيگاري مرا مي شويد!
دستهاي سفيد مادرم را
به لباسهاي سكوت ميآويزد
ترانه اما، بر لبهاي مادرم نيست!
ترانه
گرفتار دندانهاي زرد مردانگي
ترانه،
چشمهاي جا مانده
ماهيهاي مرده
ترانه،
زن
هر كيلو
هزار
ندا با نگاه حيران
ترانه،
جسد به جاي ميوه
سهراب
هميشه كشته
قرار عاشقانه
خيابان انقلاب
نوشداروي اعتراض
ترانه،
سرزمين من
بي زن
صداي سم اسبان عرب
ريش خاكستري
روسري
ترانه،
تمام آوازهاي نا تمام ماهي طلايي!
بر سرزمين سادگي گناه
دروغ ها هميشه
نگاه ها گرسنه
خورشيد نخ نما
بر سرزمين استفراغ مستدام
كتابها گنديده
سجاده سبز از كپك
كاشكي هرگز صبح نشود!
هزار رنگ ابرها هراسان
به كوچستان علفزارها ميروي
نه!
نه ديگر آن زخمها منتظر شنيدن
نه آن پكها بهانه ديدن
نه آن كوهها براي درنورديدن!
حالا فقط مردي كه از پلهاي زنانگي
در استغناست!
تو را تمام لبهاي بي كلام
بدرقه راه باد!
از پس لالاييات
هزار فانوس افراشته بر شاخةهاي خاموش
صبحگاهان
وقتي برايم آواز ميخواني!
اي دمت جاويد
نفس اگر بكشي
دوباره ديده خواهم شد!
و عرفان از دود سيگار پنجاه و هفت بالا ميرود
اينجا شلوغ است،
آدامسهاي رفاقت
چسب زخمهاي عشق
و تهوع در ترن هوايي
در حيات
درخت كاجي روييده
مرگ بر شانهاش منتظر
عصر ميشود
خشكيده نان تنهايي
و روز
اميد پاياني قانع
تنها بليطهاي كاغذي ميدانند
چند ساعت بايد چرخيد!
آنگاه كه كرمها
بر تنم جوانه ميزنند
و رفتگر
تكههايم را
از كوچههاي تكرار ميروبد
پير مرد با رداي زعفرانياش
در آستانه در ميايستد
و سنت بادها ناگشوده ميماند
باز باران ميبارد
بچهها از مدرسه باز ميآيند
و هر بار من
سوت سوتكم را
در خانه جا ميگذارم
هوا گرگ و ميش بود
وقتي كه رفتي
هوا گرگ و ميش بود
در بارش تو من بيرنگ شدم
كلاغها هم در من گم شدند!
