تو آن مني و بدان سان كه باد مرا با خود برده بود و هي نرفتنهاي پيدرپي انگار كه سنگ بودهايم و از پياش روان!
تو آن مني و سنگوارهاي و رنگ رفته بودهاي و من دوست داشتم
نقشدرنقش تو را!
تو آن مني و گم شدي و من تابناك زخمي كه فروتني را!
تو آن مني و غروري كه با خدا مرده بود
و اينك انساني كه در دستهايش،
زخم در زخم تابناك حيرت است و خاليا!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:27  توسط ليلا
|
كودك مرا ميخواند
من از پياش روان بودم
بوسهاي از دور و خدانگهداري كه از لبان تو ميآمد
من از فراز ابرها ميآمدم
قهرمان خسته راههاي نرفتهاي
با نشاني بيدليل از فراغت
انگشتانم معجزه را ميجست،
در آن نرمي خاك بود و
وحشت درهاي كه ميرفت، ميرفت
تا مرزهاي زمين
تا آنكه تو را ندارد
تا اقتدار قانون
پايان ابرها!
خدانگهدار رفيق لحظههاي بر فراز ابرهاي من!
خدانگهدار برادر ساقه هاي خشك علفهاي هرز!
خدانگهدار ميهمان نابلد راههاي زمين!
خدانگهدار كودك بياختيار رنگها!
اينك به جستجوي كسي ميروم
كه در دامنههاي خستگي گم شد!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 0:17  توسط ليلا
|
كوه بود و آسمان
ستاره بود و خدا
تو بودي و من
صداي آب ميآمد
مهتاب بر گونههاي تو روان بود
و لحظه در قران سبز سكوت و ستاره ميدرخشيد
خدا گوش ميداشت
و آخرين لبههاي اقتدار بايد در ميشكست
من به مشرق بودم
و سواران سرزمينهاي ديروز
خسته از تكرار قصههاي هر روزهاشان
به منزلگاه
آرام آرام نگاه تو طلوع ميكرد
تنهايي عميقتر ميشد
و دختر حوا جان ميگرفت
من در آستانه خويش بودم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:25  توسط ليلا
|
رقص انگشتان تو بر بلنداي پيشاني ات
چون رقص آتش در شب
رقص آن بي واژه ها
رقص چشمها به چشمخانه
نگاهت ميكنم
چشمها مي بندي
رقصيدن آغاز مي شود
باز انگشت و پيشاني
انگشتان بلند تو بر پيشاني
نگاهت مي كنم
باز چشمها را مي بندي
چشمهارا مي بندم
حالا ديگر نيستم!
چشم بگشا و ببين
ديگر نيستم
ديگر چون خيالي آرام
چون خيالي سبك
تو اينجايي
ستاره اينجاست
آتش اينجاست!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 12:43  توسط ليلا
|
هان اي ريسمان آشناي تغزل!
خسته ام
مرا با خود تا كجا مي بري؟
هان اي ريسمان آشناي تغزل!
بگذار اندكي
كنار اين صخره هاي خاكستري
به خواب روم
خسته ام
خسته
از اشتباه گرفتن و رفتن
از دعا كردن و حضور ستاره
از اتوبوسي كه هرگز نيامد
از خوابهاي روزمره و زايچه
و از تو
كه هنوز ساكتي!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:16  توسط ليلا
|
... و من بسان آن سنگهاي غلتان و مسافر
ميهمان ناخوانده آب بزرگ را
در اين راه از درد به خود خميده
به موجهاي نقره فام و مهتاب زده مي برم
من بستر جنون تو ام !
بر سينه ام آرام گير!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 20:14  توسط ليلا
|
خاليا را در تو جستم
آن سياه وش سكوت بي رنگ را!
همو كه در نور سياهش كور مي شديم،
كه در هيچ در هيچش زاده مي شديم!
دريغا!
به هزاران حضور آغشته يودي!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:54  توسط ليلا
|
نرمتر از هر چه آبهاي جهان
سبزتر از هرچه درختهاي دنيا
بلندتر از هر چه كوه كه ديده اي
و لبريزتر از هر چه حضور،
آنگاه كه ندارمت!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 11:54  توسط ليلا
|
جنون ابتلاي ناب انديشه بود
آنجا كه واژه پايان ميگرفت
و حرفهايم هذياني سرد و نمناك
در ميان واماندگي خسته و فروتن روزها
فروتني!
ديرگاهي ست كه ميشناسمش
صداي پاي فروتني
همان خشخش رفتن گامهاي تو بود
آنجا كه من زندگيام را در برابر التفات تو
تنها ذره اي از آن قمار مي كردم
خدا بود و من
تنها خدا ميداند و من
آن عهد ديرين شكسته را
داستان بيتكلف شكستن من و عهد و خدا
تثليث مقدس به يادگارت
اين خرده پارههاي مشوّش و ملول
حالا فقط فروتني مانده ست و من،
خدا را ديگر نميدانم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 9:55  توسط ليلا
|
چون برهوت
بلعنده بودي
دريغا سراب
كه من بودم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 3:22  توسط ليلا
|
اتاقها كم بود
ثانيه ها كم بود
راهها كم بود
حالا اي مرگ!
اي فراخي ناب!
اكنون تو را مي خواهم!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:51  توسط ليلا
|
به ياد روزهاي رفته
به ياد كوه و كوچه و سيگار
به ياد آن اولين عشقهاي بي دليل!
حالا بضاعت كودكي ام در دست و
خاطراتم بر دوش
بدنبال نگاهي آشنايم
كه سيگاري را
به ياد تو بگيرانم!
به ياد تو
كه در آن سوي ديروزهاي مات
گمشدي!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:44  توسط ليلا
|
براي تكرار دوباره قصه دري بي ديوار و بي حصار
تو بهانه تازه ام شدي!
باورت كنم آيا؟
آن نگاه ملتهب
آن صداي به يكباره لرزان
آن دستهاي هميشه مهربان
آن سكوت مبهم!
اشتباه من كجا بود؟
حالا در ميان اينهمه ترديد و مساحمه
باورت
از پس سالهايي كه چون ابرهاي پر نقش و نگار گذشته اند!
و اينك تو
كه آشنايي
كه غريبه اي!
***
در ميان مهي غليظ
بوي خاك و علف مي آيد
بوي چوب و حيرت
بهانه اي براي جنون
جنوني نه چندان ناب كه در رگها مي دود
گرم مي شوي
سرخوش اما ملول
خرسند هر چه ويرانتر
باز كودكي بي راه و شادمان!
در آستانه در مي ايستم
قاصدكها در دست
دم گرم نوازش بر سرشان
بروند حاليا آن سوتر
آن سوي در
دري كه مي دانم پشت آن خالياست!
به آستانه در كه رسيدي
قاصدكها را مراقب باش!
با تو از دور دست ترين رؤياها خواهند گفت!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:11  توسط ليلا
|