تبليغاتX
آبي

آبي

گاهي مينويسم

اينك هزار سال است كه رفته‌اي
اينك هزار سال است كه گم شده‌اي

حتي به حضور همين لحظه‌ات قسم،
حالا هزار سال است
كه باد بر مزار تو مي‌وزد و هي مويه‌هاي غريب
كه برهوت و حسرت و حقارت!

كاش با باد رفته بودي!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 14:18  توسط ليلا  | 

شعر و شراب و نافله
 و صداي زني از پس درختان انبوه!

مي‌داني، خيال مي كردم كه در ميان ضرب هندسي دود و انتشار
ميان خستگي، خستگي، خستگي
ميان تردد همواره حلقه‌ها گم شده‌اي!

 اي خواهر هر چه دور دست تو را مي‌گويم
اينك اينهمه پريشاني به نجواي توست!
بيا بنشين!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 21:58  توسط ليلا  |