اي روشنيام به قامت روزگار شب!
از پس ديروزهايي شلوغ و اينك،
خستگي كه مرا احاطه ميكند
يادهايي كه نظّارهام ميكند
و دستهايي كه باور كني يا نه
هنوز در حسرت نوازش دستان توست!
اي روشنيام به قامت روزگار شب!
از هزار توي رنگينكمان تو بود
هزار قله آرزوهايم
كه گامهاي مرا
به هزار راه ميخواند و پس ميراند
از هزار توي رنگينكمان تو بود
وسوسه آنهمه رفتن بيبهانه
برهوت!
برهوت!
برهوت!
ميداني!
ديري است
كه به ياد
شبستانهاي معبد چشمهايت
نماز ميبرم!
چه خوب است حالا،
نداشتنت!
از پس ديروزهايي شلوغ و اينك،
خستگي كه مرا احاطه ميكند
يادهايي كه نظّارهام ميكند
و دستهايي كه باور كني يا نه
هنوز در حسرت نوازش دستان توست!
اي روشنيام به قامت روزگار شب!
از هزار توي رنگينكمان تو بود
هزار قله آرزوهايم
كه گامهاي مرا
به هزار راه ميخواند و پس ميراند
از هزار توي رنگينكمان تو بود
وسوسه آنهمه رفتن بيبهانه
برهوت!
برهوت!
برهوت!
ميداني!
ديري است
كه به ياد
شبستانهاي معبد چشمهايت
نماز ميبرم!
چه خوب است حالا،
نداشتنت!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 2:48  توسط ليلا
|
