تبليغاتX
آبي

آبي

گاهي مينويسم

خواب خدا را

كه آشفت

كابوس شهر من،


ديشب او

ودكا نوشيده است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:10  توسط ليلا  | 

خورشيد بر من مي‌تابد

انگار هنوز زنده باشم

يادم هست

ديشب،

تو در جمجمه ماه گم شدي

پس دستان خاك

در ابتداي هر غروب روزمره

به جستجوي تو رفت!

از بلوغ كفشهاي گِلي گفتيم

از انعكاس گلدان در ماه

از امتداد صحن عروس تا سينه مرگ

بر دستان خاك اما

خورشيد،

تو را نوشيده بود

همان عطشي

كه بر ديوار زاده مي‌شود!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:17  توسط ليلا  |