تبليغاتX
آبي

آبي

گاهي مينويسم

دانش از منقار قناري قفس حافظ معلق است

و عرفان از دود سيگار پنجاه و هفت بالا مي‌رود

اينجا شلوغ است،

آدامس‌هاي رفاقت

چسب زخم‌هاي عشق

و تهوع در ترن هوايي


در حيات

درخت كاجي روييده

مرگ بر شانه‌اش منتظر


عصر مي‌شود

خشكيده نان تنهايي 

و روز

اميد پاياني قانع


تنها بليط‌هاي كاغذي مي‌دانند

چند ساعت بايد چرخيد!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط ليلا  | 

مهربان مي‌شوم

آنگاه كه كرمها

بر تنم جوانه مي‌زنند

و رفتگر

تكه‌هايم را

از كوچه‌هاي تكرار مي‌روبد


پير مرد با رداي زعفراني‌اش

در آستانه در مي‌ايستد

و سنت بادها ناگشوده مي‌ماند


باز باران مي‌بارد

بچه‌ها از مدرسه باز مي‌آيند

و هر بار من

سوت سوتكم را

در خانه جا مي‌گذارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:20  توسط ليلا  | 

وقتي كه آمدي

هوا گرگ و ميش بود

وقتي كه رفتي

هوا گرگ و ميش بود

در بارش تو من بيرنگ شدم

كلاغ‌ها هم در من گم شدند!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:19  توسط ليلا  |