مهربان ميشوم
آنگاه كه كرمها
بر تنم جوانه ميزنند
و رفتگر
تكههايم را
از كوچههاي تكرار ميروبد
پير مرد با رداي زعفرانياش
در آستانه در ميايستد
و سنت بادها ناگشوده ميماند
باز باران ميبارد
بچهها از مدرسه باز ميآيند
و هر بار من
سوت سوتكم را
در خانه جا ميگذارم
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:20  توسط ليلا
|
